غزل شمارهٔ ۴۸۸۱
خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباشنقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش
حسن گیرا رانباشد حاجت دام و کمندزلف بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش
لعل سیرابش به داد تشنه جانان می رسدآب در چاه زنخدان گر نباشد گو مباش
حسن آب و رنگ در گوهری ز غلطانی است بیشدانه یاقوت غلطان گر نباشد گومباش
چشم پوشیدن ز دنیا قابل افسوس نیستدر نظر خواب پریشان گرنباشد گو مباش
نیست جای شکوه بیرحمند اگر سنگین دلانمؤمنی در کافرستان گر نباشد گو مباش
با فروغ روی ساقی حاجت مهتاب نیستکرم شب تابی فروزان گرنباشد گومباش
بی کمالان راست لب بستن به از گفتار پوچپسته بی مغز خندان گرنباشد گومباش
از لب خامش ندارد شکوه ای رنگین سخنرخنه در دیوار بستان گر نباشد گو مباش
بیکسان را دور باشی نیست به از خامشیدر چو باشد بسته، دربان گر نباشدگومباش
آتش سوزان نمی دارد به دامان احتیاجدر دهان حرص دندان گرنباشد گو مباش
مد عمر جاودان ماست شعر آبدارقسمت ما آب حیوان گر نباشد گومباش
نیست صائب چشم مابر فتح باب آسمانشیر خون آشام خندان گرنباشد گومباش