گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۸۰

شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباشلاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش
سبزه تیغ تو می‌باید که باشد تازه‌رویباغ ما را شبنم جان گر نباشد گو مباش
فرش ما افتادگی، اسباب ما آزادگیخانه ما را نگهبان گر نباشد گو مباش
اشتها چون سوخت، دارد لذت مرغ کبابخوان ما را مرغ بریان گر نباشد گو مباش
شوربختی وقت حاجت می‌کند کار نمکسفره ما را نمکدان گر نباشد گو مباش
ما که چون دل گوشه‌ای داریم از گلزار قدسدامن صحرای امکان گر نباشد گو مباش
بی‌سرانجامی غبار لشکر جمعیت استروزگار ما به سامان گر نباشد گو مباش
مرکب آزادگان تخت روان بی‌خودی استتوسن گردون به فرمان گر نباشد گو مباش
زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش
این قدر دل‌بستگی صائب به زلف یار چیست؟نسخه خواب پریشان گر نباشد گو مباش