غزل شمارهٔ ۴۸۶۴
چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باشخویش را گردآوری کن از سپر آسوده باش
ازکمان توست هر تیری که در دل می خلدراست شو، از تیر طعن کج نظر آسوده باش
هر چه صورت می پذیرد سایه کردار توستلب بگز از حرف تلخ،از نیشتر آسوده باش
تا ثمر دارد رگ خامی، ز دار آویخته استپخته شو، ازدار و گیر این شجر آسوده باش
از جهانگردی غبار خاطر افزون می شودازتو بیرون نیست منزل، از سفر آسوده باش
پرتو خورشید هیهات است ماند برزمیناز شبیخون فنا ای بیجگر آسوده باش
خلوت آیینه روشن از فروغ حیرت استز اختیار خوب و زشت و خیر و شر آسوده باش
شد زمین از بردباری مظهر حسن بهارگرچه خاک ره کنندت پی سپر آسوده باش
چون صدف صائب ز دریا گوشه ای کن اختیارز انقلاب موج آب چون گهر آسوده باش