غزل شمارهٔ ۴۸۶۳
گاه در پای خم و گه بر سر سجاده باشباسفال و جام زریکرنگ همچون باده باش
کوته است از صفحه ننوشته دست اعتراضاز قبول نقش، اگر داری بصیرت، ساده باش
طوطی از همواری آیینه می آید به حرفپیش ارباب سخن زنهار لوح ساده باش
خون رحمت رانگاه عجز می آرد به خوشپیش ابر نوبهاران چون زمین افتاده باش
سرمپیچ از راستی هرچند اهل غفلتیمی کنی چون خواب، باری درمیان جاده باش
ای که داری دست کوتاه از گشاد کار خلقبرگریز ناخن تدبیر راآماده باش
گرنداری ازگرانی پای رفتن چون دلیلرهنمای خلق با افتادگی چون جاده باش
صفحه آیینه لغزشگاه پای خامه استزیر شمشیر حوادث جبهه بگشاده باش
گر دل روشن طمع داری درین ظلمت سرابرسر یک پاتمام شب چو شمع استاده باش
خنده رسوا مینماید پستهٔ بیمغز راچون نداری مایه، از لاف سخن آزاده باش
ای که داری چون هدف ذوق لباس سرخ وزودتیر باران نگاه خلق را آماده باش
قسمت غواص، گوهر گشت صائب از صدفزینهار از خاکروبان در نگشاده باش
(می خورد آهن ز روی سخن صائب زخم سنگسخت رویی، سیلی ایام راآماده باش )