گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۵۷

مرد صحبت نیستی، از دیده ها مستور باشاز بلا دوری طمع داری، ز مردم دور باش
نیستی چون می حریف صحبت تردامناندر حجاب پرده زنبوری انگورباش
پیش شاهان قرب درویشان به ترک حاجت استدست از دنیا بشو همکاسه فغفور باش
گر ترا بخشند از دست سلیمان پایتختدر تلاش گوشه ویران خود چون مور باش
مور بی آزار دایم خون خود را می خوردخانه پر شهد می خواهی، برو زنبور باش
بدر ازبیماری منت هلالی گشته استاز فروغ عاریت تا می توانی دور باش
تا نسازندت کباب از چشم شور اهل حسدهمچو عنقا صائب از چشم خلایق دور باش