گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۵۶

هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باشخواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش
قرب آتش طلعتان تردامنی می آوردآب پای گل مشو، خارسردیوار باش
نشأه زندانی بود در شیشه های سر به مهرگرسری داری به شور عشق،بی دستار باش
جز سرانگشت ندامت نیست رزق کاهلانمزد می خواهی، چو مردان روزو شب در کار باش
مهر خاموشی صدف راکرد معمور از گهرلب ببند از گفتگو، گنجینه اسرار باش
آب را استادگی آیینه گلزار کردپا به دامن کش درین بستانسرا سیار باش
خار بی گل را گل بی خار سازد احتیاطجمع کن دامان خود فارغ ز زخم خارباش
صحبت پل می کند سیلاب را پا در رکابچون دوتا گردید قد صائب سبکرفتار باش