گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۴۹

از زلف کافر تو نجسته است هیچ کسقید فرنگ رانشکسته است هیچ کس
از خود برون نیامده نتوان به حق رسیدگوهر به چشم بسته نجسته است هیچ کس
غیر از سپند خال که رو سخت کرده استدر آتش این چنین ننشسته است هیچ کس
با زاهد فسرده مگو حرف درد و داغنان در تنور سرد نبسته است هیچ کس
پرهیز چون کنم ز می ایام نوبهار؟ازآب خضر دست نشسته است هیچ کس
غیر از قبا کسی ز اسیران سینه چاکبر قامت تو بند نبسته است هیچ کس
جز خط دل سیاه که آن زلف راشکستبال و پر هما نشکسته است هیچ کس
جز من که مایلم به دهان و میان تودل رابه هیچ و پوچ نبسته است هیچ کس
یک مو نمانده است تعلق به جان مرااین رشته را چنین نگسسته است هیچ کس
زین سرکشان که دعوی زورآوری کنندشاخ غرور رانشکسته است هیچ کس
در هیچ ذره نیست که شوری ز عشق نیستصائب ز قید عشق نجسته است هیچ کس