گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۴۸

از ما حدیث زلف و رخ دلستان مپرسطوفان رسیده را ز کنار و میان مپرس
حیران عشق راخبراز هجر و وصل نیستاز خار خشک حال بهار و خزان مپرس
ناخن مزن به سینه ماتم رسیدگاناز بیدلان حدیث دل خونچکان مپرس
پیش خدنگ او سخن از نیشکر مگوتا مغز هست، یکقلم ار استخوان مپرس
چون گل نظر به سینه صدچاک من فکناز تیغ بازی مژه دلستان مپرس؟
از دشمنان خود نتوان بود بی خبرآخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟
دوری نیازموده چه داند هجر چیستاز موج آب، حال جگر تشنگان مپرس؟
تیر کج ازنشان خبر راست چون دهد؟از طالب نشان، خبر بی نشان مپرس
آن را که هست باتو زبان و دلش یکیدل رابه خامه تانکنی یکزبان مپرس
در زیر کوه قاف پر مور راببیناز بار عشق، حال دل ناتوان مپرس
تا می توان شنید ز موران تلخکاموصف شکر ز طوطی شیرین زبان مپرس
در خاک و خون تپیدن خورشید راببیندیگر ز بی نیازی آن آستان مپرس
بنگر چه رغبت است به ساحل غریق راصائب عیار شوق من و اصفهان مپرس