گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۱۵

از خود برون نیامده دیوانه ام هنوزمشغول خاکبازی طفلانه ام هنوز
درخون خود مضایقه با تیغ می کنمخام است جوش باده میخانه ام هنوز
هرچند عمرهاست که بیگانه ام ز عقلدرباغ عشق سبزه بیگانه ام هنوز
عمری است گرچه دور ز میخانه مانده‌امگردد ز بوی می سر پیمانه ام هنوز
خاکسترم به باد فنا رفت و شمعهاخون می کنند بر سر پروانه ام هنوز
هرچند هفتخوان را شکسته امدر ششدرست همت مردانه ام هنوز
باآن که خوشه ام ز ثریا گذشته استآزروی غیرت است خجل، دانه ام هنوز
پیری اگرچه بال وپرم رابهم شکستدل می پرد به صحبت طفلانه ام هنوز
صائب گذشته است زسرآب و می جهدبی اختیار العطش از دانه ام هنوز