غزل شمارهٔ ۴۷۶۹
درتن خود یک هدف واراستخوان دارم هنوزنسبت دوری به آن ابروکمان دارم هنوز
گرچه از بیماری دل رنگ بررویم نماندیک دوجنگ روبروباز عفران دارم هنوز
چشم تابازست راه گفتگو مسدود نیستاز زبان افتاده ام اما زبان دارم هنوز
جوش گل پرکرد جیب رخنه دیواررادست خالی من به پیش باغبان دارم هنوز
گرچه چون منقاراوقاتم به نالیدن گذشتناله ای سربسته درهراستخوان دارم هنوز
چون گل رعنا بهارم باخزان آمیخته استدرحریم وصل ازهجران فغان دارم هنوز
گر به ظاهر چون شراب کهنه افتادم زجوشدربهارفکر،جوش ارغوان دارم هنوز
گرچه برچشمم سفیدی پرده نسیان کشیداز نسیم مصرچشم ارمغان دارم هنوز
چون میان خانه بردوشان توانم سبز شد؟مشت خاشاکی گمان درآشیان دارم هنوز
گرچه صائب گرد غم از خاطرم هرگز نشستآرزوی زنده روداصفهان دارم هنوز