غزل شمارهٔ ۴۷۶۸
خط برآورد وترو تازه است بستانش هنوزمی چکد خون بهارازخارمژگانش هنوز
می توان گل چیداز روی عرقناکش همانمی توان می خورد از لبهای خندانش هنوز
می تواندهمچومغزپسته درشکرگرفتطوطیان خوش سخن را شکرستانش هنوز
رشته طول امل رامی دهد عمردرازباکمال کوتهی زلف پریشانش هنوز
ناله زنجیر نتواند نفس را راست کرداز هجوم بندیان درکنج زندانش هنوز
گرچه صبح عارضش شام غریبان شدز خطداغ داردصبح راشام غریبانش هنوز
گرچه رنگ آشتی خط برعذارش ریخته استمیچکد ز هرعتاب از تیغ مژگانش هنوز
می نشاند صبح رادرخون بیاض گردنشخنده برگل میزندچاک گریبانش هنوز
گرچه سنگ وتیغ مژگان اوکرده است مهربوی خون میآید از چاه زنخدانش هنوز
گرچه گردیده است از خط حسن او پا دررکابچشم روشن می شود از گرد جولانش هنوز
گرچه خضر تشنه لب جانی دراو نگذاشته استمی توان مرد ازبرای آب حیوانش هنوز
گرچه پروای کمانداری نداردابرویشمیشودازدل ترازو تیر مژگانش هنوز
گرچه طی شد روزگاردولت طومارزلفاز خط سحر آفرین باقی است دیوانش هنوز
(گرچه درابرسیاه خط نهان کرده است روخیره میگرددنظرازماه تابانش هنوز)
درخزان حسن ،صائب از هجوم بلبلاننیست جای ناله کردن درگلستانش هنوز