غزل شمارهٔ ۴۷۴۵
از صحبت خامان، دل آگاه نگه داراین آینه را در بغل از آه نگه دار
شب را اگر از مرده دلی زنده نداریجهدی کن و دامان سحر گاه نگه دار
از آه بود راهی اگر هست به مقصودگو رشته جان پاره شود آه نگه دار
چون سنگ نشان راهی اگر طی ننماییدردامن خود پا بشکن، راه نگه دار
گامی نتوان یافت درین بادیه بی چاهزنهار عنان دل آگاه نگه دار
زان پیش که مجروح کند خارندامتدست از گل این باغچه کوتاه نگاه دار
در بیخبری صرف مکن عمر گرامیته شیشه ای از بهر سحرگاه نگه دار
سر رشته حق در همه حالی مده از دستدرخواب گران نیز سر راه نگه دار
از چاه به بازار بود جلوه یوسفزنهار که اسرا خود از چاه نگه دار
هر چند درین بادیه خضرست دلیلتدامان دل ای رهرو آگاه نگه دار
صائب اگر از سینه سیاهی نزداییباری چو کلف پرده آن ماه نگه دار