گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۱۸

داغ است برگ عیش گلستان روزگاردود دل است سنبل و ریحان روزگار
چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهندخط امان ترا ز شبستان روزگار
نتوان گرفت دامن موج سراب رازنهار دل مبند به سامان روزگار
در نوشخند برق خطرهاست ،زینهاربازی مخور ز چهره خندان روزگار
در چشم من ز خانه گورست تنگترگر دلگشاست پیش تو ایوان روزگار
رغبت به آب و نان بخیلان نمی شوددل خوردن است قسمت مهمان روزگار
دندان به دل فشار کز این راه کرده اندجانهای پاک،رخنه به زندان روزگار
داده است همچو دیده قربانیان نجاتحیرت مرا ز خواب پریشان روزگار
تا برده ایم سربه گریبان، ربوده ایمگوی سعادت از خم چوگان روزگار
گردید توتیای قلم استخوان ماصائب ز بار منت احسان روزگار