غزل شمارهٔ ۴۶۸۵
نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذاردگر به وادی خونخوار عشق پا بگذار
درین محیط به همت کم از حباب مباشنظر بلند چو شد دامن هوا بگذار
علاج قلزم خونخوار عشق تسلیم استبشوی دست زدامان جان،شنا بگذار
چو سایه دولت دنیاست بر جناح سفرتلاش سایه بال و پر همابگذار
کنی چو خرمن خود نقل خانه،دانه چندبرای دلخوشی خوشه چین بجا بگذار
مجو ز ریگ روان جهان ثبات قدمز دست دامن این شوخ بیوفا بگذار
شکستگان جهانند مومیایی همدل شکسته به آن طره دو تا بگذار
به شکر این که شدی پیشوای گر مروانزنقش پای،چراغی به راه ما بگذار
هر آنچه با تو نیاید به آن جهان صائبنگشته تنگ زمان سفر بجا بگذار