گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۸۱

به زندگی دل آزاده را ز تن بردارسبک چو باد صبا شو، ره چمن بردار
به گرگ باید اگر داد چون مه کنعانمکن مضایقه و دل ز پیرهن بردار
ز جان کهنه محال است تازه گردد دلبکوش و جان نو از باده کهن بردار
بهار چون ز لطافت به چشم درنایدتمتعی ز گل و سرو و یاسمن بردار
چون از نظاره یوسف ترا نصیبی نیستذخیره نظر از وصل پیرهن بردار
تراکه دیدن سیمین بران میسر نیستتمتعی ز تماشای جامه کن بردار
دهان و چشم ولب خویش گوش کن چون جامدگر چو شیشه مرا مهر از دهن بردار
چو شبنم از رخ گل چشم آب ده صائبچو آفتاب برآید دل از چمن بردار