گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۷۴

برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببربر فلک جرعه بیفشان کلف از ماه ببر
ثمری نیست دل خام که بر شاخ رسدچند روزیش به آتشکده آه ببر
فیض، پروانه هر شمع تنک پرتو نیستاز دل زنده چراغی به سر راه ببر
رزق لب تشنه ارباب توکل باشدبگذر از دلو ورسن، یوسف ازین چاه ببر
خبرحسرت آغوش تهیدست مرایک ره ای هاله بیدرد، به آن ماه ببر
صیقل آینه سینه بود روی گشادحاجت خویش به دیوان سحرگاه ببر
صائب از چرخ شکایت ز جوانمردی نیستاین غبار از دل آگاه به یک آه ببر