گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۲۱

نیست درظاهر مرا گر گلعذاری درنظراز دل صد پاره دارم لاله زاری درنظر
کارو آنها داشتم از جنس یوسف، این زماننیست یعقوب مراغیر از غباری درنظر
مد عیش من چو ابرو دربلندی طاق بودداشتم تانرگس دنباله داری در نظر
می چکید از سبزه امید من آب حیاتزخم من تا داشت تیغ آبداری در نظر
از سبک مغزی نمی پیچد به خود چون گردبادنیست هر کس را که اوج اعتباری در نظر
خاک درچشمش، به جنت گرنظر سازد سیاههر که راباشد ز کویش سرمه واری در نظر
تا برآمد از حجاب کفش، پای سیر مندارم از هر خار این وادی بهاری درنظر
از تهی مغزی کنند انفاس را نشمرده خرجنیست گویا خلق راروز شماری در نظر
سیل در آغوش دریا درکنارساحل استهست تا از گرد هستی سرمه داری درنظر
نیست غافل چشم دام از صید، زیر خاک وماچشم می پوشیم اگر آید شکاری درنظر
می کشم بادل سیاهی خجلت از کردار خویشآه اگر می داشتم آیینه داری در نظر
دانه من صائب از برق حوادث سوخته استوقت تخمی خوش که دارد نو بهاری درنظر