غزل شمارهٔ ۴۶۱۹
یاسمینش لاله گون از تاب نظراز تماشایش بود خون رزق ارباب نظر
تا نپوشد جوشن داودی از خط روی اواز لطافت نیست ممکن آورد تاب نظر
هست در هر نقطه پنهان معنی پیچیده ایورنه زلف و خط نگردد دام ارباب نظر
می توان کردن به چشمش نسبت چشم غزالشوخی مژگان اگر دارد رگ خواب نظر
بر سراپایش مبین گستاخ کان موی میانمی شود چون موی آتش دیده ازتاب نظر
گرد بر می آرد رنگین لباسان چشم شورداد شبنم دفتر گل را به سیلاب نظر
گر زابرو تیغ بارد همچو مژگان بر سرشبر ندارد چشم، صاحبدل ز محراب نظر
صبح رخساری کز اوشد دیده ام انجم فشانآفتابی می شود رنگش ز مهتاب نظر
نسبت بیداری و خواب گران من بودچون شرار و سنگ درمیزان ارباب نظر
آن که بست از هر دو عالم چشم حیران مراکاش می آورد روی نازکش تاب نظر
می شود صائب ز چشمش جویهای خون رواناین غزل را هر که می گوید ز اصحاب نظر