گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۱۷

خامشی سازد من بیتاب را دیوانه ترمی کند بند گران سیلاب را دیوانه تر
بیش شد از بستن لب بیقراریهای دلبخیه سازدزخم پرخوناب رادیوانه تر
در فلاخن می شود بال وپر پرواز،سنگصبر می سازد دل بیتاب را دیوانه تر
اشک را در سینه روشندلان آرام نیستمی کند آیینه این سیماب را دیوانه تر
قلقل مینا به دور انداخت جام باده راشور دریا می کند گرداب را دیوانه تر
جلوه هم چشم، سیلاب بنای طاقت استطاق ابرو می کند محراب را دیوانه تر
شد فزون از پند ناصح بیقراریهای منمی کند افسانه اینجا خواب را دیوانه تر
می کند از روشنی آیینه دلهای پاکپرتو خورشید عالمتاب را دیوانه تر
بالب خشک صدف تردستی نیسان کندتشنگان گوهر سیراب رادیوانه تر
نوبهار خط مشکین هر قدر گردد کهنمی کند صائب من بیتاب را دیوانه تر