گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۸۲

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهارچون گل رعنا خزان را در قفا دارد بهار
چشم تا وا کرده ای چون شبنم گل رفته استدر رکاب زرنگار برق، پا دارد بهار
غنچه های تنگ میدان را مقام جلوه نیستورنه چندین جلوه چون باد صبا دارد بهار
زاهدان خشک را گوش زبان فهمی کرستورنه ازآن بی نشان پیغامها دارد بهار
چشم ظاهر بین چو شبنم نگذرد از رنگ و بودیده دل باز کن بنگر چها دارد بهار
خارخار عشق را پوشیده نتوان داشتنخار در پیراهن (از) نشو و نما دارد بهار
چشم اگر گردد سفید از گریه، خون دل مخورچون نسیم مصر با خود توتیا دارد بهار
می کند در هر مزاجی کار دیگر چون شرابزاهد میخواره را سر در هوا دارد بهار
جوش حسن لاله و گل نیست بیش از هفته ایحسن (روز)افزون مشرب را کجا دارد بهار؟
پرده از پوشیده رویان تجلی باز کردطرفه دستی بر گریبان حیادارد بهار