غزل شمارهٔ ۴۵۸۱
از فروغ لاله آتش زیر پاداردبهارچون گل رعنا خزان رادر قفا دارد بهار
باکمال آشنایی می رمد بیگانه وارگوییا بویی ازان نا آشنادارد بهار
گوش گل از شبنم غفلت گران گردیده استورنه در هر پرده ای چندین نوادارد بهار
گرچه گوهر می فشاند در کنار خار و خسجبهه ای دایم تر از شرم سخا دارد بهار
سبحه دور افکن درین موسم، که سنگ تفرقه استجام پیش آور که چشم رونمادارد بهار
خاکیان را از شکر خواب عدم بیدار کردسرخط جان بخشی از صبح جزا دارد بهار
درد و صاف عالم امکان به هم آمیخته استآبها نا صاف باشد تاصفا دارد بهار