غزل شمارهٔ ۴۵۷۹
می شود رنگین تر آن لعل سخنگودر خمارمی توان گل چید از خمیازه او در خمار
خواهد افتادن ز چشمش مستی دنباله دارگر ببیند چشم او را چشم آهو در خمار
در سرمستی چه خواهد کرد با نظارگیتیر مژگانی که می گردد ترازو در خمار
ابر چون بی آب شد بر قلب دریامی زندمی شود خونخوارتر آن چشم جادو در خمار
می توان کردن در آتش سیر گلزار خلیلز انقلاب رنگ بر رخساره او در خمار
بی شراب لاله رنگ از عیش تلخ من مپرسبرتنم انگشت زنهاری است هرمو در خمار
سرو با آن تازه رویی، می کند در دیده امجلوه مینای خالی بر لب جو در خمار
بر دلم بار دو عالم نیست در مستی گرانبردماغ من گرانی می کند بو در خمار
باز می ریزد می خونگرم رنگ آشتیبا حریفان می کنم هر چند یکرو در خمار
گر به پهلو دیگران رفتند راه کعبه رامن ره میخانه را رفتم به پهلو درخمار
در سر مستی بود ابروی ماه عید تیغبرسرم شمشیر خونریزست ابرو درخمار
جلوه زهر هلاهل می کند در آب تیغسبزه سیراب بر طرف لب جو در خمار
در تلافی کاسه زانو شود جام جمشهر که یک چندی گذاردسربه زانو در خمار
جام چون خالی شد ازمی ،خشک می آید به چشممی چکد صائب می ازلعل لب او در خمار