گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۷۸

تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگاردانه از بهر درودن می دماند روزگار
برد چون خورشید هرکس رابه اوج اعتباربر زمین چون سایه آخر می کشاند روزگار
از سگ دیوانه نتوان آشنایی چشم داشتزخم دندانی به هرکس می رساند روزگار
تا دل مغرور من جایی نمی گیرد قرارگر به سهو از چهره ام گردن فشاند روزگار
از تو باشد گر همه روی زمین، از خودمدانکانچه داد امروز، فردا می ستاند روزگار
می کند استاده دار عبرتی هم بردرشهر که رابر کرسی زر می نشاند روزگار
با کمال بی حیایی، همچو شرم آلودگانمی دهد رنگی و رنگی می ستاند روزگار
دستگیری می کند بهر فکندن خلق رانخل از بهر بریدن می نشاند روزگار
صائب لب تشنه راعمری است چون موج سراببر امید آب هر سو می دواند روزگار