گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۷۰

دل چو شبنم آب کن رو در گلستانش گذارروی اشک آلود بر رخسار خندانش گذار
می دهد شیرازه ترتیب این کهن اوراق راکار دل زنهار با زلف پریشانش گذار
گر به نقد جان توان در بزم وصلش باریافتخرده جان راببوس و پیش دربانش گذار
هر که خواهد از تو سر، چون گل در این بستانسرابی تأمل با لب خندان به دامانش گذار
با تن خاکی میسر نیست سیرابی ز وصلکوره بشکن، سر به جوی آب حیوانش گذار
نیست کم میزان انصاف از تو ترازوی حسابدرهمین جاکرده های خود به میزانش گذار
چون درین میدان نداری دست وپایی همچو گویاختیارسر به زلف همچو چوگانش گذار
خاک، بازیگاه طفلان است ای بالغ نظرگر نشانی داری از مردی به طفلانش گذار
حاصل این مزرع ویران به جز تشویش نیستار خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
نسخه مغلوط عالم قابل اصلاح نیستوقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
صائب از اشگ ندامت چون نداری بهره ایشستشوی نامه را با ابر احسانش گذار