گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۵۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۹ بیت
پاک گوهر را سزوارست اوج اعتباردر سواری می رسد فیض نگین نامدار
همت دریادلان ظاهر به دولت می شوددر بلندی گوهر افشان می شود ابر بهار
برگ را در بر گریزاز خودفشاندن جود نیستدرهم و دینار را در زندگانی کن نثار
از زر و گوهر تهی چشمان نمی گردند سیرنقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار
دل سیاهان را چه سود از طره دستار زر؟گور ظلمانی نگردد روشن از شمع مزار
غافل از وقت زوال خود زسر گرمی شده استآن که چون خورشید می نازد به اوج اعتبار
جوشن داود گردد سینه چون پر رخنه شددل دونیم از درد چون گردید، گردد ذوالفقار
از بدان نیکی، بدی از نیکوان شایسته نیستراستی عیب نمایان می شود در تیر مار
هر که صائب بار دوش خلق گردد چون سبودر شکستش سنگ می بندد کمر در کوهسار