غزل شمارهٔ ۴۴۹۸
دولت روشندلی زوال نداردآب گهر بیم خشکسال ندارد
سوخته را هیچ کس دوبار نسوزداختر اهل سخن وبال ندارد
نیست کم از وصل گل ندیدن گلچینبلبل ما از قفس ملال ندارد
خاک نشینی کمال صافدلان استآب لباسی به از سفال ندارد
ابر بهاران چرا خموش نشسته استگر صدف ما لب سؤال ندارد
هر که دل خویش را چو عود نسوزدذوق پریخوانی خیال ندارد
از دل منعم مجو نسیم گشایشخانه تن پروران شمال ندارد
صائب اگر چشم موشکاف ترا هستجامه اطلس قماش شال ندارد