گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۹۲

دل از تردد وخاطر ز انقلاب برآیداگر دو روز ز یک مشرق آفتاب برآید
مگر کند عرق شرم پاک نامه ما راوگر نه کیست که از عهده حساب برآید
رسد به ظالم دیگر همان ذخیره ظالمنصیب تیر شود پر چو از عقاب برآید
ز ماهتاب کند شیر مست روی زمین راشب سیاه اگر آن ماه بی نقاب برآید
نبرده است دل از عشق هیچ کس به سلامتز آتشی که ملایم بود کباب برآید
همیشه از نگه گرم عاشق است بر آتشچگونه موی میانش ز پیچ و تاب برآید
فغان که آتش بی زینهار چهره ساقیامان نداد که دود از دل کباب برآید