غزل شمارهٔ ۴۴۹۱
مباد روی تو از پرده حجاب بر آیدقیامت است چو از مغرب آفتاب بر آید
من آن زمان به فراغت بر آورم نفس از دلکه بوی سوختگی از دل کباب بر آید
اگر سخن ز کسادی نشد به خاک برابرچرا بهم چو زنی گرد از کتاب بر آید
نسیم زلف ترا گر گذاربر ختن افتدنفس گداخته از پوست مشک ناب بر آید
سیاهی از دل سالک رود به گوشه نشینیستاره از ته این ابر آفتاب بر آید
مگر برند به دوزخ مرا سوال نکردهوگر نه کیست که از عهده جواب بر آید
که می تواند ازان روی دلفریب گذشتنکه از نظاره او عمر از شتاب بر آید
گشود پرده ز رخسار حشر صرصر آهمنشد که روی تو بیرحم از نقاب بر آید
به جد وجهد توان راه عشق برد به پایاناگر ز زلف به شبگیر پیچ وتاب بر آید
اگر فتد به غلط راه جغد در دل تنگمنفس گداخته صائب ازین خراب بر آید