گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۸۷

رخ تو رنگ زگلگونه شراب نگیردز صبح ساغر زرین آفتاب نگیرد
به خون خلق ازان تشنه اند لاله عذارانکه خون شبنم گل کس ز آفتاب نگیرد
به زیب عاریه محتاج نیست میوه جنتکه رنگ سیب زنخدان ز ماهتاب نگیرد
خراب کرد مراسرکشی ز سیل حوادثاگر چه هیچ زمین بلند آب نگیرد
مسلمند ز دوزخ به حشر سوخته جانانکه هیچ کس ز گل آتشی گلاب نگیرد
کشیده دست چنان صائب از عنان گرفتنکه همت از در دلها به هیچ باب نگیرد