غزل شمارهٔ ۴۴۸۳
ستاره سوخته پروای اعتبار نداردکه تخم سوخته حاجت به نوبهار ندارد
توان ز بیخودی ایمن شد از حوادث دورانخطر سفینه ز دریای بیکنار ندارد
ز بس گزیده شد از روی تلخ مردم عالمز زنگ آینه من به دل غبار ندارد
جنان بساط جهان شد تهی زسوخته جانانکه هیچ سنگ به دل خرده شرار ندارد
کسی که بیخبر از بحروحدت است که داندکه در کشاکش خود موج اختیار ندارد
رگی ز تندی خو لازم است سیم بران راکه زودچیده شودهرگلی که خار ندارد
اسیر عشق نیندیشداز زبان ملامتکه کبک مست غم از تیغ کوهسار ندارد
تو از سیاه دلی روی خود ز خلق نتابیکه پشت آینه وحشت ز زنگ بار ندارد
همیشه حلقه ذکر خفی است مهر دهانشلبی که شکوه ز اوضاع روزگار ندارد
به دوش و دامن مریم مسیح بارنگرددصدف گرانیی ای از در شاهوار ندارد
حذر نمی کند از درد و داغ سینه صائبزمین سوخته پروایی از شرار ندارد