غزل شمارهٔ ۴۴۸۰
سیاه چون دل رنگین سخن ز آه نگرددحنا نرفته به هندوستان سیاه نگردد
حدیث عشق مگو چون دل دونیم نداریکه هیچ دعوی ثابت به یک گواه نگردد
بجز شکست ندارد بهار عالم امکانگلی که باربرآن گوشه کلاه نگردد
هجوم خلق نگردد حجاب وحدت یزدانعلم نهفته ز بسیاری سپاه نگردد
فتادگی است پروبال رهروان طریقتبه هیچ جانرسدهرکه خاک راه نگردد
مکش چو شمع برون از نیام تیغ زبان راکه نقد زندگیت خرج اشک وآه نگردد
که سربرآورد از خجلت گناه قیامتسحاب رحمت اگر پرده گناه نگردد
کند کناره شریفی کز اختلال خسیسانچوکهربا سبک از جذب برگ کاه نگردد
چنین که بسته به خشکی سپهر کشتی احسانشرابخانه محال است خانقاه نگردد
نسیم می شود از فیض نوبهار معنبرنمی شود ز خط آن چشم خوش نگاه نگردد
مپوش چهره روشن ز چشم صائب حیرانکه نورمهرکم از اقتباس ماه نگردد