گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۳۷

حاشا که زعاشق سخن کام برآیداز سینه آتش نفس خام برآید
بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماستاین سرو ز آغوش به اندام برآید
بگذشت ز تلخی همه ایام نشاطمچون طفل یتیمی که به دشنام برآید
یک چشم زدن چشم تو غایب ز نظر نیستآهو که گمان داشت چنین رام برآید
شیران جهان گردن تسلیم گذارنداز سلسله زلف تو چون نام برآید
در فکر اثر باش که چون دور کند چرخآوازه جمع از دهن جام برآید
بااینهمه آتش که نهان در جگر اوستصائب که گمان داشت چنین خام برآید