گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۳۶

خوب است که بی رنج طلب کام برآیدآن کام چه ارزد که به ابرام برآید
آتش نفسان گوش به تعظیم بگیرندهرجا که من سوخته را نام برآید
ریزند کواکب چو عرق از رخ گردونآن روز که خورشید تو بر بام برآید
نقش قدمش شمع ره گرمروان استاز شوق تو آن کس که ز آرام برآید
در باده اگر سرمه نریزد ادب عشقفریاد اناالحق ز لب جام برآید
شرمنده ام از عشق که با شغل دوعالمنگذاشت کباب دل من خام برآید
از گردش چشم تو دل چرخ فروریختچون حوصله از عهده این جام برآید
صائب چو ز اندیشه روزی است مرا رزقزینم چه که برگرد جهان نام برآید