گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۲۱

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ریبود۱۱ بیت
تامنزل من بادیه بیخبری بودهر موج سرابم به نظر بال پری بود
چون سرو درین باغ ز آزادگی خویشباری که به دل بودمرابی ثمری بود
افسوس که چون ناوک بازیچه اطفالبال وپر من وقف پریشان سفری بود
زان روز که شد دیده من باز چو نرگساوراق دلم خرج پریشان نظری بود
بود از دم شمشیر دم صبح نشاطمتا جوشن داودی من بیخبری بود
رسوایی شمع است ز پیراهن فانوسدر پرده سخن گفتن من پرده دری بود
این اشک جگر سوز که شمع از مژه افشانددر دامن فانوس گل تاجوری بود
یاری که غبار از دل غم دیده مابردبی منت وبی مزد نسیم سحری بود
چون پرتو خورشید که در آینه افتداز عمر همین بهره من جلوه گری بود
از عجز چو شبنم نفتادیم درین باغافتادگی ما گل روشن گهری بود
صائب چه توان کرد به تکلیف عزیزانورنه طرف خواجه شدن بی بصری بود