غزل شمارهٔ ۴۴۲۰
در زیر فلک چند خردمند توان بودهشیار درین غمکده تا چند توان بود
در فصل گل از بلبل ما یاد نکردنددیگر به چه امید درین بند توان بود
کامی به مراد دل خود برنگرفتیمچون خامه به فرمان سخن چند توان بود
گر دامن عشق از هوس خام بود پاکخرسند ز معشوق به فرزند توان بود
از چشمه حیوان نتوان خشک گذشتندر میکده تا چند خردمند توان بود
بر حاصل ایام اگر دست فشانیچون سرو سبکبار ز پیوند توان بود
دیوانه مارا نخریدند به سنگیدر کوچه این سنگدلان چند توان بود
هر چند ز شکر نتوان کرد به نی صلحبا وعده بی مغز تو خرسند توان بود
از بوسه به پیغام تسلی نتوان شدقانع به نی خشک کی از قند توان بود
چون شمع که سرسبزیش از دیده خویش استاز گریه خود چند برومند توان بود
صائب به سخن چند ازین آینه رویانچون طوطی بی حوصله خرسند توان بود