گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۰۰

آن آفت جان بر سر انصاف نیامدآن تلخ زبان بر سر انصاف نیامد
مور خط ازان تنگ شکر گرد برآوردآن مور میان بر سر انصاف نیامد
چیدند وکشیدند گلاب از گل کاغذآن غنچه دهان بر سر انصاف نیامد
کردم به فسون نرم کمان مه نو راآن سخت کمان بر سر انصاف نیامد
هر چند که از خرمن ما دود بر آمدآن برق عنان بر سر انصاف نیامد
دین و دل و عقل و خرد و هوش فشاندمآن دشمن جان بر سر انصاف نیامد
یک عمر خضر در قدم او گذراندمآن سرو روان بر سر انصاف نیامد
گفتیم که انصاف دهد چرخ پس از مرگمردیم وهمان بر سر انصاف نیامد
هر چند که صد عمر خضر دید به رویشچشم نگران بر سر انصاف نیامد
هر چند که صائب زنی کلک شکر ریختآن پسته دهان بر سر انصاف نیامد