گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۹۹

تا خنده ازان غنچه مستور برآمدصبح شکر از چاک دل موربرآمد
از دیدن رویت دل آیینه فروریختاین لاله مگر از جگر طور برآمد
با مرهم افسرده کافور نجوشدداغی که به خونگرمی ناسور برآمد
هر ذره که دیدیم همین زمزمه را داشتاین نغمه نه از پرده منصور برآمد
آن روز که از داغ من افتاد سیاهیخورشید ز جیب شب دیجور برآمد
با خامه صائب طرف بحث مگردیدنتوان به سخن با شجر طور برآمد