غزل شمارهٔ ۴۳۷۸
گر غیر مرا از تو به نیرنگ برآوردنتوان در دل را به گل وسنگ برآورد
خورشید نفس سوخته آمد به تماشاتا آن رخ گلگون خط شبرنگ برآورد
از آتش رخسار تو داغی به جگر داشتهر لاله که سر از جگر سنگ برآورد
با سینه آتش چه کند ناخن خاشاکنتوان به خراش دل ما چنگ برآورد
از دل به زبان نامده گردید سخن سبزدر سینه من بس که نفس زنگ برآورد
با زور محبت چه کند سختی هجرانمعشوقه خود کوهکن از سنگ برآورد
سیمای خزان بود گل روی سخن راصائب ز دم گرم من این رنگ برآورد