گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۷۴

شوریده تر از سیل بهارم چه توان کرددر هیچ زمین نیست قرارم چه توان کرد
چون آبله در ظاهر اگر رنگ ندارمدر پرده غیب است بهارم چه توان کرد
شیرازه نگیرد به خود اوراق حواسمبرهم زده زلف نگارم چه توان کرد
چون گرد ز من نیست اگر پست وبلندمخاک ره آن شاهسوارم چه توان کرد
برهم نزنم دیده ز خورشید قیامتحیرت زده جلوه یارم چه توان کرد
در بیضه چه پرواز کند مرغ چمن گردزندانی این سبز حصارم چه توان کرد
کاری به مرادم نشد از نقش موافقامروز که برگشت قمارم چه توان کرد
چون ماه درین دایره هر چند تمامماز پهلوی خویش است مدارم چه توان کرد
از مشغله مهر ومحبت که فزون بادصائب سرکونین ندارم چه توان کرد