گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۶۴

از خال توان راه به آن کنج دهان بردبی خضر به سرچشمه جان پی نتوان برد
بیرون سری از سبزه خط تو نبردمهر چند سوادم سبق از آب روان برد
چون کار برآن کنج دهن تنگ نگرددمور خط اوره به شکر خند نهان برد
غم از دل ما کم نکند خنده که تلخیاز طینت بادام به شکر نتوان برد
از من قدمی چند بود سنگ نشان پیشاز بس به رهش پای مرا خواب گران برد
تا چند بود گوش برآواز شکستنرنگ از رخ من شکوه به دیوان خزان برد
روزی که کمر بست میانش به نزاکتآن روز دل صائب مسکین ز میان برد