گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۶۳

آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان بردنامد به کنار من ودل را زمیان برد
دل خون شد وآن ترک جفاکیش نیامددر خاک هدف حسرت آن سخت کمان برد
در رشته جان تاب فتاده است ز غیرتتا دست تصور که به آن موی میان برد
کیفیت چشم تو اثر کرد به دلهاغماز خبر راه به اسرار نهان برد
از برق حوادث نکند پاک گهر بیمرنگ از رخ یاقوت به آتش نتوان برد
چون سیل گرانسنگ که از کوه بغلطدصد کوه غم از سینه من رطل گران برد
از سطر شماری قدمی پیشترک نهپی زین ره باریک به مقصد نتوان برد