گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۱۰

مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهدموج رمیده دست به ساحل نمی دهد
آن دل رمیده ام که درین دشت آتشینپیکان آبدار، مرا دل نمی دهد
موجی که پشت پای به بحر گهر زده استدامن به دست خالی ساحل نمی دهد
خونم کدام روز که از شوق تیغ تورقصی به یاد طایر بسمل نمی دهد
در خاک، اهل شوق همان در ترددندسیلاب پشت عجز به منزل نمی دهد
تا چند ناله در جگر ریش بشکنماین خار داد آبله دل نمی دهد
زین پیش اهل دل به سخن جان سپرده اندامروز هیچ کس به سخن دل نمی دهد
زنهار حلقه بر در چرخ دنی مزنکاین سنگدل جواب به سایل نمی دهد
صائب که بارها به سخن داده است جانز افسردگی کنون به سخن دل نمی دهد