غزل شمارهٔ ۴۲۰۴
هر چند یار ما همه جا جلوه می کندنتوان دلیر گفت کجا جلوه می کند
احول مشو که سرو قبا پوش او یکی استهر چند در هزار قبا جلوه می کند
آن یار خانگی که دل از ما ربوده استدر خانه است و در همه جا جلوه می کند
گردی ز آفرینش عالم پدید نیستدر عالمی که دلبر ما جلوه می کند
بر هر دلی که می گذرد آب می شوداز بس ز روی شرم و حیا جلوه می کند
باور که می کند که ز یک بحر بیکنارموج سراب وآب بقا جلوه می کند
روشنترست راه حقیقت ز آفتاباین راه همچو راهنما جلوه می کند
آسودگی مجو ز دل بیقرار عشقتا قبله هست قبله نما جلوه می کند
آزاده ای که سر به ته بال خویش بردپیوسته زیر بال هما جلوه می کند
نادان که از قضای خدا می کند حذرغافل که رو به تیر قضا جلوه می کند
چون موجه سراب درین دشت پر فریبچندین هزار دام بلا جلوه می کند
صائب ز بس لطیف فتاده است آن نگارظاهر نمی شود که کجا جلوه می کند