گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۴۶

جمعی که افسر از خرد خام کرده انداز بحر اختصار به یک جام کرده اند
در بند غم منال که مرغان دوربینسیر چمن ز روزنه دام کرده اند
مستان ز قید شنبه وآدینه فارغندرو در پیاله پشت به ایام کرده اند
در علم آشنایی آن چشم عاجزندآنان که وحش را به فسون رام کرده اند
صد بر گریز ناخن تدبیر دیده استاین غنچه گره که دلش نام کرده اند
صائب ز آگهی است که دریاکشان عشقعادت به خامشی چو لب جام کرده اند