غزل شمارهٔ ۴۱۴۴
خال ترا ز دیده تر سبز کرده انداین دانه را به خون جگر سبز کرده اند
ریحان به خط پشت لب او کجا رسدکاین سبزه رابه آب گهرسبزکرده اند
سنگین دلی تو ورنه اسیران به آب چشمدر مغز سنگ تخم شرر سبز کرده اند
مانند طوطیان پروبال مرا به زهردر آرزوی تنگ شکر سبز کرده اند
بسیار تخم سوخته را درزمین شورصاحبدلان ز فیض نظر سبز کرده اند
چون بس کنم ز گریه که نخل مرا چو شمعاز بهر اشک پاک گهر سبز کرده اند
خشکی مکن که نخل ترا با دو صد امیدخونین دلان برای ثمر سبز کرده اند
ایمن نیم ز سرزنش پای رهروانکشت مرا به راهگذر سبز کرده اند
دل در جهان مبند که این نونهال رااز بهر سرزمین دگر سبز کرده اند
هرگز نمی شود علف تیغ حادثاتکشتی که از دو دیده تر سبز کرده اند
صائب هزار کاسه پر زهر خورده اندتا نام خویش اهل هنر سبز کرده اند