گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۲۱

دل را کجا به زلف رسا می توان رسانداین پا شکسته را به کجا می توان رساند
سنگین دلی و گرنه ازان لعل آبدارصد تشنه را به آب بقامی توان رساند
در کاروان بیخودی ما شتاب نیستخود را به یک دو جام به ما می توان رساند
از خود بریده بر سر آتش نشسته ایمما را به یک نگه به خدا می توان رساند
در شیشه کرده است مرا خشکی خماردر موسمی که می ز هوا می توان رساند
در هیچ بزم خون ندهد نشأه شراباین باده در مقام رضا می توان رساند
بتوان به چرخ برد به همت غبار جسماین سرمه را به چشم سها می توان رساند
دامان برق را نتواند گرفت خارخود را به عمر رفته کجا می توان رساند
صائب کمند بخت اگر نیست نارسادستی به آن دو زلف رسا می توان رساند