گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۹۴

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ونمیرسد۱۵ بیت
هرگز به چشم شوخی ابرو نمی‌رسدپای به خواب رفته به آهو نمی‌رسد
با صد زبان چگونه شود یک زبان طرفگفتار لب به چشم سخنگو نمی‌رسد
یک شب زیاده خوبی پا در رکاب نیستهرگز هلال عید به ابرو نمی‌رسد
از موج حسن باده یکی می‌شود هزاراز خط کدورتی به لب او نمی‌رسد
دل می‌شود ز سایه آزادگان خنکاز سرو زحمتی به لب جو نمی‌رسد
سنجیده را سبک نکند حرف سخت خلقاز سنک خفتی به ترازو نمی‌رسد
باریک اگر ز فکر تواند شد آدمیجام جهان‌نمای به زانو نمی‌رسد
دامان برق را نتواند گرفت ابردر گرد عمر تن به تکاپو نمی‌رسد
پیری مرا ز قید کشاکش خلاص کردزور از کمان حلقه به بازو می‌رسد
حاشا که سازم از ته دل خون خود حلالچون جام تا لبم به لب او نمی‌رسد
فردوس هر گلی که رساند به خون دلدر رنگ و بو به آن گل خودرو نمی‌رسد
گر شانه خود از دل صد چاک من کنیآشفتگی به زلف تو یک مو نمی‌رسد
دامان عمر رفته نمی‌آیدم به کفتا دست من به آن خم گیسو نمی‌رسد
بیمار بی‌قرار خس و خار بستر استاز دل چه نیش‌ها که به پهلو نمی‌رسد
صائب عیار خوبی نیکان گرفته‌ایمحسنی به حسن خصلت نیکو نمی‌رسد