گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۷۲

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: یشهمیخورد۹ بیت
کم کم دل مرا غم واندیشه می خورداین باده عاقبت سر این شیشه می خورد
مسدود چون کنم که درین تنگنا مرابادی به دل ز روزن اندیشه می خورد
خون دل است روزی غم پیشگان فکربیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد
ضعفم رسیده است به جایی که پای مناز موجه هوا به دم تیشه می خورد
جایی که خون ز ناخن خورشید می چکدفرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد
نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اشاین نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد
پرورده اند شیشه افلاک را به زهربیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد
موقوف یک پیاله بود زهد خشک مناز چشم شیر برق به این بیشه می خورد
صائب کجا رسد به هما استخوان ماما را چنین که آتش اندیشه می خورد