گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۴۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ابرد۱۱ بیت
کو سرو قامتی که دل من ز جا بردزنگ از دلم به یک نگه آشنا برد
عجز وفتادگی است سرانجام سرکشیچون شعله شد ضعیف به خس التجا برد
خورشید اگر به سایه خود می برد پناهآزاده هم به بال هما التجا برد
بخت سیاه هم ز هنرور شود جداگرتیرگی ز خویش آب بقابرد
نوبت به کس نمی دهد این چرخ سنگدلسرگشته آن که بار به این آسیا برد
در رهگذار باد فروزد چراغ خویشآن ساده دل که فیض ز کسب هوا برد
رفتم ز بزم وصل تو صدبار ناامیدیک ره ز روی طنز نگفتی خدا برد
از مال حرص طول امل کم نمی شودکی پیچ وتاب گنج گهر ز اژدها برد
گر احتیاج اره گذارد به تارکشغیرت کجا به همچو خودی التجا برد
چین از جبین ما نبرد عیش روزگارآتش مگر شکستگی از بوریا برد
زین درد جان ستان که مسیحاست عاجزشصائب مگر به شاه نجف التجا برد