گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۳۴

سیه‌دلی که ز دوران حضور می‌جویدمیان دوزخ سوزنده حور می‌جوید
کسی که چشم تسلی ز آرزو داردعلاج تشنگی از آب شور می‌جوید
چه ساده‌لوح فتاده است آبگینه ماز سنگلاخ حوادث حضور می‌جوید
بسا که دست ندامت به سرزند آن کسکه تخم ریحان در خاک شور می‌جوید
فریب نعمت الوان مخور که چرخ بخیلحساب پای ملخ را ز مور می‌جوید
توان به سوز جگر شمع کشته را افروختز آفتاب عبث ماه نور می‌جوید
چگونه سر به گریبان خامشی نکشمزمانه‌ای است که طوفان تنور می‌جوید
دلی که ملک سلیمان بر او چو زندان بودحصار عافیت از چشم مور می‌جوید
فلک همیشه طلبکار تنگ‌چشمان استکه روی زشت ز حق چشم کور می‌جوید
نظر به صافدلان است عشق خونی راشراب رنگین جام بلور می‌جوید
چه ساده‌لوح فتاده است صائب این زاهدکه حق گذاشته حور و قصور می‌جوید